فرزانه کجا میداند لذت رسوایی
دیوانه کجا میخواند دفتر دانایی
چون لاله اگر بگزیدم گوشه ی صحرا را
حال دگری دیدم در حالت تنهایی
همچون سرو سهی، دارم دست تهی ، آزاده و آزادم
بر گل سایه فکن ، گل در سایه ی من ، من بی ثمر افتادم
عشقت توفان ، دل همچون دریا باشد
این دریا را خواهم توفان زا باشد
عشقت توفان ، دل همچون دریا باشد
این دریا را خواهم توفان زا باشد
ای بیگانه ی دل ، شو همخانه ی دل
من شمع سحرگاهم ، لبخند سحر خواهم
برگو به صیادم ، به کنج قفس بردی از یادم
چو شاد از جفایی، چه غم با جفای تو شادم
با من نیامیزی ز تاثیر آهم نپرهیزی
چنان سایه بخت من از کنارم گریزی
بر پا کنی آشوب قیامت را
بنمایی اگر آن قد و قامت را
دل اگر که وفا نکند چه کند
به تو گر که دعا نکند چه کند
من و خون جگری ، تو و فتنه گری
مه من چو جفا نکند چه کند
چو جفا به صفا نکند چه کند
فرزانه کجا می داند لذت رسوایی
دیوانه کجا می خواند دفتر دانایی
چون لاله اگر بگزیدم گوشه ی صحرا را
حال دگری دیدم در حالت تنهایی
من ديوانه نيستم!...
ما را در سایت من ديوانه نيستم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104