روح بیمار طبیعت را - می فهمی
در دیار خشک
در میان سایه های تیره - در زنجیر
مرگ را می بینی
گاه بی تابی
گاه می خندی
عاشق باران که باشی
در اضطراب شب - به دنبال آغوش امنی می گردی
تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش
تا فراموش کنی
عاشق باران که باشی
منتظر می مانی
بر نگاه بی کلام پنجره - چشم می دوزی
شعر می خوانی
من ديوانه نيستم!...
ما را در سایت من ديوانه نيستم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: سه شنبه 14 اسفند 1397 ساعت: 2:59