به همان گوچکی اما سرسبز
سالها پیش که من در خوابم
قصه ی شاه و پری می دیدم
قصه گویم یک شب
قصه ای گفت که باور کردم
قصه از کوه کن و تیشه و کوه
داستان دو بشر با یک روح
قصه از کوه کنی در شب سرد
قصه از روح بلند یک مرد
قصه از تلخی خواب شیرین
قصه از دوری و رنج دیرین
قصه گویم میگفت: بیستون کوه بلندیست
به دل سنگی سنگ
لیک فرهاد به عشق شیرین....دل آن کوه شکست
تیشه بر سنگ نشست......قصه ای طول و دراز است
همه می دانند
صحبت از راز و نیاز است همه می دانند
انتهای قصه دل فرهاد شکست
نه ز سنگینی کوه
از دل سنگ همه ادمها
انتهای قصه
خواب شیرین آشفت
دل شیرین هم مرد.......خواب من نیز آنشب
همچو شیرین آشفت
پری کوچک خوابم دیگر.بعد از آن قصه بمرد
یاد من می آید در دل خلوت شب
من به دنبال کسی میگشتم
در پی گمشده ای همنفسی میگشتم
سالها میگذرد از آن شب
صد هزاران شیرین
صد هزاران فرهاد
صد هزاران عاشق
صد هزاران پیمان
لیک من میدانم
جای یک چیز در اینجا خالیست
جای یک روح بلند.........جای پای ایمان

ما را در سایت من ديوانه نيستم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92